سفارش تبلیغ
صبا ویژن



داستان زنی که می خواهد داستان بنویسد - نسیم صبح






درباره نویسنده
داستان زنی که می خواهد داستان بنویسد - نسیم صبح
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
اسفند 1388


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
داستان زنی که می خواهد داستان بنویسد - نسیم صبح

آمار بازدید
بازدید کل :85854
بازدید امروز : 0
 RSS 

   

 صبحانه را حاضر کرده ام . چای در قوری دم کشیده .دو تا تخم مرغ آب پز روی اجاق گاز آشپزخانه دورن ظرف آبی است که باید آن را بردارم و روی میز بگذارم.

بوی نان تازه که روی میز قرار داده ام فضای خانه را پر کرده است.

باید همسر و پسرم را بیدار کنم .

اتاق پسرم قرمز است و کرم .

البته ساعت سخن گو او را بیدار خواهد کرد . پس صبر می کنم تا  اگر بیدارنشد به سراغش بروم .

تا سال گذشته همیشه من بیدارش می کردم اما گویی حس استقلال طلبیش دیگر نمی گذارد من بیدارش کنم.

دیشب خانه پر بود از مهمان . پر از سر و صدای بچه های فامیل . برای شام دیشب ، فسنجان درست کرده بودم، آخر همسرم خیلی فسنجان دوست دارد.

همان دیشب  بعد از رفتن مهمانها تمام خانه را مرتب کرده ام  و با خود گفتم شاید بتوانم فردا داستانی بنویسم .

 امروز صبح آشپزخانه را کاملا مرتب کرده ام . آشپزخانه ام را که کاملا مربع است دوست می دارم . در آشپزخانه قبلی مان راحت نبودم . کوچک بود و دلگیر ولی اینجا بزرگ است و چارگوش با بالکنی که رو به حیاط باز می شود و چشم اندازش درخت چناری است قدیمی و بزرگ با لانه هایی از گنجشکان و پنجره ای رو به اتاق همسایه که همیشه بسته است.

*

چای خوش رنگ در لیوان هایی که تازه خریده ام خودنمایی می کند . همسر و پسرم صبحها با هم می روند.

همسرم زودتر برای روشن کردن ماشین به پارکینگ می رود و پسرم بعد از او خارج می شود . دعایش
می کنم و به خدا می سپارمش.

روی صندلی می نشینم و با تیک تاک ساعت به یاد می آورم که امروز باید داستانی بنویسم.

میز صبحانه نا مرتب به من می فهماند که باید از تن خسته صندلی برخیزم و ظرفها را جمع کنم .

*

ظرفهای شسته و مرتب نظم خاصی به آشپزخانه ام می دهد. آشپزخانه ،این حریم کامل من.

برای نوشتن داستانم با عجله به سمت دفتر یادداشت می روم .روی آن می نویسم داستان زنی که می خواهد داستان بنویسد.

*

راستی امروز باید سبزی و کاهو هم بخرم!

از یخچال بسته ای گوشت بیرون می آورم .

جای انگشتان پسرم روی در یخچال را پاک می کنم .

لباس های کثیف را دسته بندی می کنم . سفید ، سیاه ، رنگی و همه را داخل لباسشویی می اندازم . بعد پودر می ریزم و دگمه لباسشویی را می زنم . لباس های می چرخند و همراه آب و پودر به رقص در می آیند .

صدای لباسشویی ریتم زندگی من است . ساده و پر هیاهو ، پر هیاهو و ساده .

صدا دوباره به یادم می آورد که امروز حتما باید داستان بنویسم.

*

 قبل از اینکه نهار درست کنم ، لباس ورزشی پسرم را از کشو بیرون می آورم . درز پهلوی لباس شکافته شده، باید بدوزمش.

نخ و سوزن را از درون گنجه بر می دارم بعد از تمام شدن کار یادم می آید دیروز که به بالکن خیره شده بودم و حالی از درخت چنارمان می پرسیدم زیپ خراب کاپشن همسرم به من لبخند می زد. پس چرخ خیاطی را می آورم این دوست قدیمی وچندین ساله من ، و شروع می کنم به تعمیر کردن زیپ و یک لحظه از این همه مهارت تعجب می کنم که سالیان گذشته نداشته ام .

*

ظهر است و نهار حاضر است . بوی دل انگیز غذا در فضای آشپزخانه پیچیده است .

چشمم به دفتر یادداشتم می افتد .آن را ورق می زنم ، در صفحه اول نوشته ام داستان زنی که می خواست داستان بنویسد.

دفتر را می بندم . میز را می چینم .

همسرم آمده است . صدای ماشینش که در پای چنار پیر پارک می شود را می شنوم.

همسرم همیشه با لبخندی وارد می شود.گاهی با دستانی پر از میوه و همیشه پر از محبت و صمیمیت.

همسرم مردی کم حرف است و لاغر با قامتی بلند که هر کس او را ببیند در می یابد که شاید زمانی نه چندان دور در تیم والیبالی عضو بوده و مسابقه می داده است.

دستان او بزرگ است و مهربان.

همسرم گاهی از اوقات ظهر به خانه می آید . اما همیشه زودتر از پسرم . نهار را می خورد بعد هم استراحتی نیم ساعته و باز هم خداحافظی تا شب.

ظرف ها را باخود به آشپزخانه عزیزم می برم .

مادرم هم همین طور است . بعد از نهار ظرفها را مهربانه و با احتیاط به آشپزخانه می برد و می شوید. ظرفها گویی با من حرف می زنند در زیر کف و آب . وقتی زلال می شوند و چرک و کثیفی از تنشان بیرون
می رود.

صدای لباسشویی همسایه دیگر شنیده نمی شود . همسایه کناردستیمان لباس هایش را روی طناب حیاطشان رها کرده در رقص باد و آفتاب تا یک دل سیر خشک شوند.

به سمت بالکن می روم چنار همچنان ایستاده و غمگین دل به دل گنجشککان داده است .

*

بر می گردم و روی میز دفترم را می بینم . باید داستانی بنویسم.

*

با خود می اندیشم برای شام چه غذایی درست کنم ؟

فردا پسرم برای رفتن به مدرسه باید با خود غذایی ببرد. فردا کلاس اضافه دارند.

*

باید چند کلمه ای از داستانم را بنویسم تا بدانم چه می خواهم .

داستان زنی که می خواهد داستان بنویسد

زنی که از صبح که از خواب بر می خیزد در دفتر یادداشتش این جمله را می نویسد . اما شاید وقت دیگری بنویسم.

باید به فکر شام درست کردن باشم . شاید فردا داستانی بنویسم.



نویسنده » محمدی » ساعت 5:24 عصر روز سه شنبه 88 اسفند 18