Fast & Free Image Sharing  هاجر زماني و داستان جديدش - باغچه
+ هاجر زماني و داستان جديدش

اميدوارم در مورد سرکار خانم هاجر زماني اغراق نکرده باشم. شايد يک سالي نمي‌گذرد که با اين نويسنده پرتلاش عرصه وبلاگ‌نويسي با گرايش ادبيات داستاني آشنا شده‌ام. او دختر جواني است که وجودش پر از واژه‌هاي لطيف گفتن است. گفتن، نوشتن، نقاشي، خوشنويسي، عکاسي و هنرهاي ديگري که هنوز من از آنها بي‌خبرم همه با طراوت خاصي در او بروز پيدا مي‌کند. تراوشات ذهني هاجر متعلق به خود او و در نوع خود بي‌نظير مي‌نمايد. نگاه جديد و منحصر به فرد او در عرصه نوشتن از ابتدايي آشناي من با او، مرا شيفته آثارش ساخته است. حرف‌هاي او از جنس ديگري است. جنسي که شايد براي ما ناشناخته است و بالطبع تشبيه آن به آن چيز ناشناخته کاري است محال. اگر چه او مدت‌هاست مشتري پر و پاقرص بعضي از مجلات هنري و ادبي قم است، امّا متاسفانه به خاطر وجود تبعيض و معيارهاي ظالمانه در اين نشريات نوشته‌هاي او هميشه لباس غربت بر تن دارند.


هاجر در آستانه آغاز هجرت از زندگي مجردي به زندگي مشترک متاهلي، داستان جديدش را با نگاه جديدتري نگاشته است. داستاني که مرا به حيرت انداخت. نگاه لطيف او، زبان طنزآميز، لحن مظلومانه، و بيان برنّده? او مرا به آينده داستاني او بيشتر اميدوار کرد.


هاجر عزيز! جسارتاً مغرور نشويد. بدون تعارف اگرچه با داستان‌نويس‌هاي خوبي‌ آشنا شده‌ام؛ ولي  مدت‌ها بود که داستان خوبي گيرم نيامده بود. وقتي داستانت را خواندم احساس خوبي بهم دست داد. احساسي از نوع اميد. از نوع نشاط. شايد اين نوشتن‌ها در اين فرهنگ وامانده ما براي تو پول نشود، خرجي زندگي نشود امّا مطمئن باش استحکام پايه‌هاي فرهنگي کشور ما مديون استعدادهاي گمنامي است که بعد از مرگشان به شهرت مي‌رسند.


 


هيجان انگيزترين


زندگي ما آرام است ، آرام تر از آنچه فکرش را بکنيد. نه مثل اين سريالهاي تلويزيون پر از درگيري و ماجرا ست نه مثل فيلم هاي سينمايي، اکشن و پر از بزن بزن و نه حتي ماجراهاي عشقي ...
     مادرم از صبح تا شب کارهاي تکراري انجام مي دهد، پدرم هم صبح مي رود سر کار و شب خسته و کوفته برمي گردد ، آنقدر که ديگر حتي حس و حال يک درگيري لفظي را با هم ندارند . گاهي دوست دارم بابا صدايش را بلند کند ، گاهي دلم مي خواهد مامان کله ي سحري که پا مي شود نان سنگگ تازه نخريده باشد ، اصلا يک روز بگويد من ديگر ناهار درست نمي کنم!
     توي سريالها شخصيتها وارد ماجراهاي پيچيده اي مي شوند ، دم به دقيقه جلوي راهشان آدمهاي تازه سبز مي شوند که اگر طرف بازيگر معروفي باشد آدم جلدي مي فهمد که اين يارو حتما تا آخر فيلم يک نقشي خواهد داشت . اما نمي دانم چرا باباي من تا به حال از آن سياه لشگرها هم نشده ، يا حتي آن راننده ي تاکسي که خانمي جلويش را مي گيرد و با اضطراب مي گويد:« خواهش مي کنم! خواهش مي کنم اون ماشينو تعقيب کنيد...» بابا فقط وقتي کيفش کوک است که چند تا مسير دربستي به تورش خورده باشد... البته بعضي وقتها با مسافرها دعوايش هم مي شود اما مثلا خيال کرديد سرچه؟ سر صد تومان يا دويست تومان بيشتر يا کمتر... تازه هيچ وقت هم دست به يقه نمي شود ... زير لب شيطان را لعنت مي کند و از معرکه مي رود. شايد اگر خوب کتک کاري مي کرد روزي يک کارگردان معروف سينما او را مي ديد و براي بازي در فيلمي دعوتش مي کرد .
     مامان از صبح تا شب توي خانه مي شورد و مي پزد و مي سابد . حتي آنقدر از خانه بيرون نمي رود که با پري خانم و زري خانم بحثشان بشود ، جيغ جيغ کنند و براي هم خط و نشان بکشند و يا شوهرها و بچه هاي کور و کچلشان را به رخ همديگر بکشند . مامان اصلا بلد نيست وقتي که خانه ي فاميل مي رويم چشم و هم چشمي بکند و سر به جان بابا بگيرد که اين را بخر ، آن را بخر ...
     خيال نمي کنم بابا ، تا آخر عمر هم حتي ناخواسته وارد گروه قاچاقچيان شود يا حتي کسي هوس کند مرا بدزدد ، چرا که بعضي وقتها فکر مي کنم به درد دزديده شدن هم نمي خورم .
     به نظرم امروز يک اتفاق جالب افتاد ، هرچند به درد فيلمنامه شدن اصلا نمي خورد ... بابا بشقاب غذايش را مثل هميشه تا ته نخورد و يادش رفت که بعد از غذا دستهايش را رو به آسمان بگيرد و الهي شکر معروفش را بگويد . بابا ناراحت بود ، مامان هم حسابي توي فکر بود آنقدر که يادش رفته بود توي غذا نمک بريزد و اين را نه خودش فهميد نه بابا . تازه اگر بابا مي فهميد که چقدر غذا بي نمک است هم قابلمه را پرت نمي کرد آن طرف اتاق يا سر مامان داد نمي کشيد .
     بالاخره فهميدم بابا چرا ناراحت است . آقاي صاحبخانه آمد دم در خانه . بابا سرش پايين بود ، آنقدر پائين که اگر آقاي صاحبخانه ي شکم گنده مان با مشت مي زد توي سر بابا ، بابا پخش زمين مي شد . آقاي صاحبخانه هم حوصله ي فيلم بازي کردن و جنگولک بازي هاي مرسوم توي فيلمها را نداشت ، نه داد زد نه فرياد کشيد . همان طور آرام به قول خودش حرف حسابش را زد . بابا مهلت خواست ، سرش اما همچنان پائين بود ، آقاي صاحبخانه گفت:« شما که خودت دستت توي خرجه ... کرايه از ماه بعدي زياد مي شه...» بابا کمي سرش را بلند کرد ، وقت آن بود که مثل اين بازيگرهاي هندي خونش به جوش بيايد و عليه ظالم توي فيلم که همان آقاي صاحبخانه ي خودمان باشد بشورد ، يکهو عصباني بشود و با سر بزند توي شکم گنده ي آقاي صاحبخانه و بگويد:« اين بي انصافي ست صاحب !» اما اين کار را نکرد...


 بابا حتي از پس نقش آدمهاي مظلوم توي فيلم هم خوب بر نمي آيد ، ولي چه بهتر ؛ آدمهاي مظلوم بايد  کلي زجر بکشند تا بتوانند آخر فيلم حقشان را از ظالم ها بگيرند . اما اگر بابا قلدر بود آقاي صاحبخانه را مي ترساند و آخ که چه کيفي مي داد! بعد دعوا مي شد و بابا را مي فرستادند اداره ي پليس ، بعد آقاي پليسي  که کله اش بوي قورمه سبزي مي داد مي فهميد در حق بابا ظلم شده  پس با بابا همدست مي شد و حال آقاي صاحبخانه را مي گرفت .
     بابا آمد تو ، آقاي صاحبخانه رفته بود ،‌ بابا سرش هنوز پائين بود ، مامان کانال تلويزيون را الکي عوض مي کرد ، با اينکه مي دانست چه شده باز پرسيد:« چي شد؟ قبول کرد؟» . بابا گفت:« نه ، بي انصاف اجاره خانه را هم زياد کرد...» . مامان آه کشيد ، بابا آه کشيد . مامان گفت:« حالا چه کار کنيم؟» اي کاش توي ذهن يک کدامشان آن راه حل هاي پر از هيجاني بود که توي سر من وول مي خورد ، بابا چيزي نگفت ، بلند شد و رفت تا رختخوابش را پهن کند ، مامان هم تلويزيون را خاموش کرد ، بابا حتي نگفت:« صداي اين لامصب را خفه کن تا کپه ي مرگمان را بگذاريم!» مامان رفت توي آشپزخانه تا غصه بخورد و کسي هم نفهمد که غصه خورده ... هيچ دوربيني هم نبود که روي چهره ي مامان و اشکهاي حلقه زده توي چشمهايش زوم کند ، من هم بلند شدم ، اين هم آخر ماجرايي که مي توانست پر از هيجان و ترس بشود اما نشد...
     شرط مي بندم بابا از فردا سر راهش به هر بنگاهي که مي رسد سر مي زند، سرش را پائين مي گيرد و سراغ خانه مي گيرد ، بعد همان سر پائينش سوت مي کشد و از بنگاه بيرون مي آيد... اي کاش لااقل توي خوابم مرد عنکبوتي بيايد و حق اين آقاي صاحبخانه را کف دستش بگذارد ...!