پشت امام از آن همه غم خميده بود. نعش بيجان کودک تشنه خود علياصغر را خاک کرد. اشک روي گونههاش خشکيده بود. نالهاي کرد و سوار بر اسب شد. شمشيرش زير نگاههاي خورشيد برق ميزد. قبضه شمشير را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهيان پسر سعد در فرار بودند. شمشير برقآساي امام هوا را ميشکافت و بر سرهاي يزيديان فرود ميآمد. صداي فرماندهان و شمشيرزنان سپاه به گوش ميرسيد:
لحظهاي صداي مردي بلند شد:
- اين پسر علي است، سردار خيبر، قهرمان احد! به خدا هيچ کس را توان مقابله با او نيست!
پسر سعد نعره کشيد:
- مقاومت کنيد، او بيکس است!
امام شمشيرش را از خون حراميان سيراب کرد و برگشت. هنوز کشتههاي سپاهش بر زمين بود. بين آنها ايستاد و با صداي بلند گريست و ناگهان فرياد مظلومانهاش در دشتي که ناله زخميها آن را پر کرده بود پيچيد:
- اي عبدالله بن عقيل! اي حرّ رياحي! آهاي حبيب بن مظاهر! اي علي اکبر! برادرم عباس! شما اي دلاورمردان! چرا شما را ميخوانم پاسخم نميدهيد؟ اي سواران عرصة پيکار برخيزيد و اين سرکشان پست را از حريم خاندان پيامبر برانيد!...
ذوالجناح شيهه سر داد، روي دو پايش بلند شد و امام را به سوي خيمهها برد.
*
آسمان پر از غبار بود. بوي خون در همه جا پيچيده بود. امام کنار خيمهگاه از اسب پايين آمد. دست و بالش پر از خون بود. صدا زد:
- برايم جامهاي بياوريد که کسي در آن رغبت نکند.
لباس را آوردند. امام آن را از زير لباسهايش پوشيد و با همه وداع کرد. سکينه دختر امام جلو آمد و بلند گريست. امام او را بغل کرد و روي سينهاش فشرد:
- سکينه جان مرا با اشکهاي خود مسوزان، اي بهترين بانوان! بعد از مرگم تو از هر کسي براي سوگواري من سزاوارتري!
زينب جلو آمد و سکينه را از امام جدا کرد. سپس در حالي که ميگريست رو به امام کرد و گفت:
- برادرجان! خدا ديدهات را نگرياند!
امام اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زد:
- چرا نگريم خواهر، با اين که بعد از لحظاتي شما به اسيري برده ميشويد؟
ام کلثوم خواهر ديگر امام خودش را به امام رساند:
- برادر جان، آيا تسليم مرگي؟
امام در حالي که اشک ميريخت، با لبخند گفت:
- چگونه نباشم با اين که در ميان دشمنان گرفتارم؟
امام در حالي که ميگريست سوار ذوالجناح شد. با همه وداع کرد. اسب از زمين سمهايش را از زمين کند و در غبار گم شد. زنان و بچهها از خيمهگاه بيرون آمدند و چند قدمي دنبال امام دويدند. شبحي از امام در ميان غبار خاکستري ديده ميشد که داشت به ميدان کارزار ميرسيد.
*
- کيست بين اين مردم که جدي چون جد من داشته باشد؟ مردم من فرزند فاطمهام! پدرم علي است، کيست که عمويي همچون عموي من جعفر داشته باشد؟
امام شمشير ميزد و سپاه يزيد را از هم ميپاشاند. ناله زخميها از هر طرف بلند ميشد. پسر سعد نعره کشيد:
- آهاي تيراندازها!
مردان نقابپوشي که در گوشه و کنار ميدان سنگر گرفته بودند کمان به دست از گودالها بيرون آمدند. روي زانو تکيه زدند و فرزند رسول خدا را نشانه رفتند.
- تمام کنيد!
پسر سعد شمشير را در هوا چرخاند و به سوي امام اشاره کرد. امام تا چشمش به پسر سعد افتاد صدايش کرد:
- پسر سعد، آبي دهيد آلالله سخت تشنهاند!
جواب امام باراني از تير بود که بر پيکر خستهاش باريدن گرفت.
*
امام با پيکر زخمي از اسب پايين افتاده بود؛ اما هنوز داشت ميجنگيد. دشمن حلقه محاصره را داشت تنگتر ميکرد. تميم بن قحطبه فرمانده شامي با گستاخي داد کشيد:
- فرزند علي! تا کي ميخواهي مقاومت کني؟ فرزندان و يارانت همه کشته شدند و تو باز ميخواهي با شمشير با بيست هزار نفر بجنگي؟
امام جواب داد:
- آيا من به جنگ شما آمدم يا شما به جنگ من آمديد؟ آيا من راه را بر شما بستم يا شما راه را بر من بستيد؟ شما ياران و کسان مرا کشتيد و ميان من و شما جز شمشير نخواهد بود.
پسر قحطبه باز گستاخي کرد. بادي در غبغب انداخت و با غرور گفت:
- زياد سخن مگو، بيا با هم بجنگيم، بيا ببينم چه ميکني!
امام همه را عقب زد. تميم شمشير را با سر و صدا از غلاف بيرون کشيد و به سوي امام غريد. امام قدمي جلو گذاشت و بانگ برآورد و «يا محمد»ي گفت و شمشير را بر گردن تميم کوبيد. همه وحشت کردند. سپاه ابن سعد از هم گسيخت. سر تميم پنجاه متر آن طرفتر پرت شده بود.
هياهو در لشکر ابن سعد پيچيد. يزيد ابطحي فرياد کشيد:
- واي بر شما، آيا از نبرد با يک نفر درماندهايد؟ آيا ميخواهيد فرار کنيد؟
سپس خود برگشت و رو در روي امام ايستاد. امام نفسي تازه کرد و گفت:
- آيا مرا نميشناسي که بيباک به سوي من ميآيي؟
ابطحي چيزي نگفت. با غرور به سوي امام هجوم آورد و شمشير کشيد. امام فرصتي نداد. از زير شمشير او گريخت و با ضربهاي فرقش را دو نيمه کرد.
*
شمر وحشتزده فرياد کشيد:
- چرا به حسين مهلت ميدهيد؟
سربازان از هر سو يورش آوردند. امام زخمي و بيحال بود. ديگر نايي براي جنگيدن نداشت. پسر مالک خودش را به امام رساند و با شمشير به شانه امام زد. شمشير امام در هوا چرخي خورد و بر سرش فرود آمد. مرد ديگري آمد و ضربه ديگري به امام زد. خون از جاي جاي بدن امام فواره زده بود. چنان ضعيف شده بود که تا ميخواست بلند شود زود ميافتاد. صداي شادي و هلهله دشمن آغاز شده بود. سنان بن انس به خودش جرأت داد و جلو آمد. فرصت خوبي بود. نگاهي به پيکر نيمه جان امام انداخت. ديگر خطري نداشت. نيزه را بالا برد و محکم بر شانه زخمي امام کوبيد. صداي ناله امام بلند شد. سنان قهقه زد. نيزه را از شانة امام بيرون آورد. خون از سر نيزه ميچکيد. آن را دوباره بر سينه امام کوبيد. سپس تيري در چلة کمانش گذاشت و از نزديک گلوي امام را نشانه رفت. تير هوا را شکافت و در گلوي امام فرو رفت. امام تير را از گلوي خود بيرون کشيد و مشت خود را از خون پر کرد. سپس سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- خدايا تو ميبيني که با فرزند پيامبرت چه مي کنند!
امام از حال رفته بود. لحظهاي به هوش آمد. مردي بالا سرش نشسته بود. امام او را شناخت. پسر سعد بود. امام چشمان خيس خود را به روي او بز کرد و گفت:
- عمر! قصد داري تو خود مرا بکشي؟
چهره عمر برافروخت. سياه شد. هيچ وقت چنين بيچاره نشده بود. خولي را صدا زد.
- واي بر تو، بشتاب و حسين را راحت کن!
خولي از اسب پايين آمد. خنجر از بيخ کمر کشيد. بالا سر امام نشست...
ناله از همه جا بلند شد. دنيا لحظهاي رنگ ظلمت به خود گرفت. آفتاب از شرم نقاب غبار و خاکستر بر رخ کشيد. بادهاي سياه شروع به وزيدن کرد. کربلا به خون نشست. کربلا خون گريست.[1]













.jpg)







